سلام دوست جونای مهربون و خوشگلم
این پست به علت و عادت همیشگی از صفحه ی زندگی و هم صفحه ی این وبلاگ پاک می شود
عزیزای مهربونم دعا یادتون نره![]()
![]()
![]()
یه عالمه بووووووووووووووووووس![]()
![]()
پی نویس :
سلام دوستان عزیز و مهربونم.ممنونم که بهم سر می زنید و با حرفاتون دلگرمم می کنید... شاید تا یکی دوهفته نتونم بهتون سر بزنم... سر من و وحید این روزا خیلی شلوغه. امیدوارم منو ببخشید. به محض برگشتن حتماْ از خجالتتون در می آم.
مراقب خودتون باشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پی نوشت ۱ :
این دوست بدجنس ما هنوز به اسم من واسه بچه ها کامنت می زاره. دوستای خوبم اگه بازم کامنتی دریافت کردین که ناراحتتون کرده باشه بدونین دست من کوتاهه.من خودم دلم شکسته و دل هیچ کسو با حرف هام نمی شکنم. کامنت هایی که بی پروا و گستاخانه براتون نوشته شدن و می شن کار من نیستن... لطفاً ناراحت نباشید تا این دوست بدجنس ما یه روزی خسته بشه و پی ببره که کارش چه قدر زشته...
پی نوشت2:
خدای سبز من... ببخش... ببخش منو به خاطر همه ی کوتاهیایی که در حقت انجام دادم... ببخش منو و فرصت های خوب زندگی رو از من و همسرم نگیر و همه ی اشتباهاتمونو بزار به حساب سختیایی که با این سن و سال کممون کشیدیم.نمی خوام توجیح کنم کوتاهیمو در برابرت، اما می دونی که دوست دارم و برای دیدنت دلم هر لحظه رو پر می زنه... یه روزی عاشق تر از الان می آم پیشت. فقط یادت نره تا پاکم نکردی خاکم نکن...
نا امید و خسته ای؟ خسته و درمانده ای؟ چشم به در دوخته ای؟ گیج و مبهوت شده ای؟به آستان سقوط رسیده ای؟غرق در گناه گشته ای؟ بی کس و بی یاوری؟ بی رزق مانده ای و بی روزی؟ تنهای تنها مانده ای؟ دیگر به انتها رسیده ای؟
پس دیگر چیزی از دست نخواهی داد اگر این چند خط را بخوانی.چند خطی که به تو حیات خواهد بخشید و عمر دوباره.
ای دوست من، چه گنهکار باشی و چه پاک، چه غنی باشی چه فقیر،چه نا امید باشی و خسته،بی رزق مانده باشی، تنها باید بدانی که می توانی همه چیز را به نفع خود تغییر دهی اگر فقط خدمت کوچکی در راه خدا انجام دهی. آنگاه که بتوانی با نا امیدی که وجود تو را برگرفته مبارزه کنی و یا هر صفت دیگری که تو را از زندگی خسته کرده است و بدبین را از خود دور سازی بی شک خدمتی شایسته در حق خداوند انجام داده ای و تو را پاداشی بزرگتر از آنچه می پنداری نصیبت خواهد گشت.پس باور دار که او تنها دوست است و مشفق و یار تو.باور دار که او بخشنده است و روزی رسان.باور دار که او شفا دهنده است و شادی بخش. پس لحظه ای،دمی،با او، آن خالق و صانع خود خلوت کن.
و بخوان اورا، بخوان تا اجابت کند تو را به دمی؛
ای خدا از تو درخواست می کنم،تو که به هر چیز مقتدر و قادری،تویی که هرچه بخواهی به امر تو موجود می شود.
ای خداوند من به تو روی آورده ام،حوائجم را بر آور، ای عطا بخش،ای گذشت کننده،ای پناهنده،ای آگاه، ای توانا، ای بینا
ستایش می کنم تو را و اطاعت می کنم،ای خداوند،ای بخشنده،ای مهربان...
ای قهرمان سبز من...
با يه شكلات شروع شد!!!
من يه شكلات گذاشتم تو دستش اونم يه شكلات گذاشت تو دست من
من بچه بودم اونم بچه بود
سرمو بالا كردم سرشو بالا كرد
ديد كه منو مي شناسه ، خنديدم
گفت دوستيم ؟ گفتم دوست دوست
گفت تا كجا ؟ گفتم دوستي كه تا نداره
گفت تا مرگ ؟ خنديدمو گفتم من كه گفتم تا نداره
گفت باشه تا پس از مرگ. گفتم نه نه نه نه تــــــــا نداره
گفت قبول تا اونجا كه همه دوباره زنده ميشن يعني زندگي پس از مرگ. بازم با هم دوستيم ؟
تا بهشت تاجهنم تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستيم ؟
خنديدمو گفتم تو براش تا هر كجا كه دلت مي خواد يه تا بذار
اصلا يه تا بكش از سر اين دنيا تا اون دنيا
اما من اصلا براش تا نمي ذارم
نگام كرد نگاش كردم باور نمي كرد
مي دونستم اون مي خواست حتما دوستي ما تا داشته باشه
دوستي بدون تا رو نمي فهميد
گفت بيا براي دوستيمون يه نشونه بذاريم گفتم باشه تو بذار
گفت شكلات
هر بار كه همديگرو مي بينيم يه شكلات مال تو يكي مال من باشه ؟
گفتم باشه
هر بار يه شكلات مي ذاشتم تو دستش اونم يه شكلات تو دست من
باز همديگرو نگاه مي كرديم يعني كه دوستيم. دوست دوست
من تندي شكلاتمو باز ميكردم ميذاشتم تو دهنمو تند و تند مي مكيدم
مي گفت شكموووووو تو دوست شكموي مني
و شكلاتشو مي ذاشت تو يه صندوقچه كوچولوي قشنگ
مي گفتم بخورش .... مي گفت تموم ميشه
مي خوام تموم نشه براي هميشه بمونه
صندوقش پر از شكلات شده بود
هيچ كدومشو نمي خورد من همشو خورده بودم
گفتم اگه يه روز شكلاتاتو مورچه ها بخورن يا كرما !!!! اونوقت چيكار مي كني ؟
گغت مواظبشون هستم . مي گفت مي خوام نگهشون دارم تا موقعي كه دوست هستيم
بعد من شكلاتمو مي ذاشتم توي دهنمو مي گفتم نه نه نه تــــــــا نه . دوستي كه تا نداره
يك سال ،دو سال ،چهار سال ،هفت سال ،ده سال ،بيــــــــست سالش شده
اون بزرگ شده منم بزرگ شدم
من همه شكلاتامو خوردم اون همه شكلاتاشو نگه داشته
اون اومده امشب تا خدافظي كنه
مي خواد بره . بره اون دور دورا. ميگه ميرم اما زود بر مي گردم
من كه مي دونم مي ره و ديگه بر نمي گرده
يادش رفت شكلات به من بده
من كه يادم نرفته . يه شكلات گذاشتم كف دستش گفتم اين براي خوردنه
يه شكلاتم گذاشتم كف اون دستش ، اينم آخرين شكلات براي صندوق كوچيكت
يادش رفته بود كه صندوقي داره براي شكلاتاش
هر دو تارو خورد
خنديدم
مي دونستم دوستي من تا نداره
مي دونستم دوستي اون تا داره
مثل هميشه
خوب شد همه شكلاتامو خوردم اما اون هيچ كدومشو نخورده
حالا با يه صندوق پر از شكلاتاي نخورده چي كار مي كنه ؟؟؟؟؟؟؟
پی نویس :
دوست جونای مهربونم یه آدم مزاحم یه چند وقتیه می ره تو وبلاگ بچه ها و به اسم من براشون کامنت های زشت می نویسه ، اما اون بچه های خوش قلب و مهربون و با معرفت اومدن وبلاگ من بدون این که کوچکترین بی ادبی و جسارتی نسبت به من نشون بدن. از همه شون ممنونم که انقدر صمیمانه و دوستانه برخورد می کردن در حالی که فکر می کردن من اون کامنت های ناجورو براشون می زارم. دوستای مهربونم و عزیزم خوشحالم که اون آدم احمق و بی ادب باعث شده تا من چندتا دوست خوب مثل شما پیدا کنم.
از خوش قلبی همه تون ساده و صادقانه تشکر می کنم
دستای مهربون همه تونو می بوسم بچه های خاک پاک ایران زمین
چند سال قبل وقتی خودمو شناختم خیلی اتفاقی فهمیدم که توی دنیا، من یکی یه دونه ی آفریدگار نیستم و مثل من در کشورم و دنیا وجود دارن... یه دختر تنها... یه آدم تنها،بدون عشق و محبت پدری،وجودت لبریز از نفرته و بیزاری از وازه ی پدر... هرچند مشکلات زیادی وجود داره و خواهد داشت، امّا همین قدر که بدونی هویتی داری و حقی، خودش بهترین منبع انرژیه ... همه می دونن توی دنیای واقعی به دوستی ها نمی شه اعتماد کرد، چه برسه به دنیای مجازی، امّا یه وقتا هم برعکس قضیه صادقه، همین جا یه اجتماع کوچیکی داره بوجود میاد که می تونه مسکنی برای تنهایی افراد باشه و جلوی خیلی از گمراهی ها رو بگیره، نشون بده ما وجود داریم و حقوقی داریم، مشروع، علمی، قانونی، و نه منحرفیم، نه خلافکار و مضحک و زنگ تفریح دیگران، خیلی ها درکمون نکردن، توی گرفتاریهای خودشون جایی برای مشکل ما و حرفهای ما هم ندارن، حق هم دارن، همه باید اول به فکر زندگی خودمون باشیم...پس نمی شه ازشون توقع داشت ... همین که بفهمن ما هم وجود داریم و حق زندگی، خودش کافیه. ماهم باید تلاش کنیم،اگه دیگران ما رو نمی بینن یا منکر هویتمون می شن به خاطر اینه که همیشه به خاطر خوشایند اونا و باورهای سنتیشون، پنهان شدیم و حتّی حق زندگی معمولی رو از خودمون گرفتیم .. من که دنیا یه تیر بدبینی به طرفم نشونه رفته بود و تازه دارم خودم رو اثبات می کنم حتی اگه هیچ حقی برام قائل نباشن ... به روحت احترام نزارن ... به ذاتت و افکارت... خلاصه خیلی دردسرای دیگه.حالا که دارم راحت حرف می زنم. حالا که بعضیا حرفهام رو گوش می دن و می خوان ببینن چی می گم درسته که به خاطر اشتباه و تند رفتن یا الکی اغراق کردن ،خودمم به بدبینی نگاهها کمک کنم؟واقعاْ هدف همینه؟ بعضیا دارن از واژه ی بچه شهید و بچه ی ایثار گر و آزاده یا هزار تا مدل دیگه یه آشی برای خودشون و بقیه می پزن که روغنش قابل محاسبه نیست. بعضیا هم که فقط به یه جنبه زندگی چسبیدن...داشتم به بدترین اتفاقات ممکن فکر می کردم و به زندگی با همون نگاه خیره شده بودم. اونقدر بدبین بودم که حتی با شک و تردید، به خودم گفتم باید کاری کرد!!! آخه خودم هم تازه فهمیدم که راه حلی وجود داره... توی دنیای واقعی اگه اطرافیانت بفهمن مشکلی داری همه ازت فرار می کنن اما اینجا برام خیلی جالب بود، اونقدر منطقی برخورد کردن که دلم می خواست ساعتها باهاشون حرف بزنم .خیلی عادی برخورد کردن و حتی راهنماییم کردن، خودم شک کرده بودم ،امّا دوستانم واقعاْ به من نیرو دادن.ازشون ممنونم و امیدواربودم اوضاع به همین منوال پیش بره...یکی از این دوست جونای خوبم رها بود. اومد و همیدگرو اینجا دیدیم. رنگ وجودش همرنگ قصه های مادربزرگه و عطرش عطرخوش قصه های سبز خدا ... باور می کنی اگه بگم چه قدر دوست دارم رهای مهربونم؟!
بود بهترین دوستان تو آن
که اندر ره خیر باشد روان
تو را خواند او نیز،بر این طریق
در این راه بود یاورت، آن رفیق
شاید تعداد آدم هایی مثل رها، ستاره(فاطمه)، رونیتا و شیلا زیاد نباشه،امّا ایمان دارم یه روز عرف جامعه ی ما رو این افراد تشکیل می دن،بالأخره یه روزی همه چیز درست می شه.کم کم فهمیدم همیشه هم .همه چیز بد نیست ،خدا رو شکر می کنم به خاطر وجود رها ، ستاره و رونیتا ،شاید بهتره همیشه با دید مثبت نگاه کنیم و شجاعانه پیش بریم، این مدار زندگی یه روزی، هم جهت با ما می چرخه... شما چه طور؟ از زندگیت و اطرافیانت راضی هستین؟!... ایشالله که شرایط همه یه روزی ایده آل ایده آل بشه...
و دوتا خبر دیگه که می دونم همه تون از شنیدنش خیلی خوشحال می شین؛
دیروز به خاطر حرف ها و وجود رهای خوشگلم با جناب همسر آشتی کردیم و همه چیز خیلی خوب و عالی داره پیش می ره. قرار شد همسری واسه خودش کار کنه و پدرش هم واسه خودش و این یعنی حتی اگه پدرش سند نزاره که تا ما واممونو بگیریم،تا 6 ماه دیگه جناب همسری کاملاً خودشو از لحاظ کاری می بنده و ما دیگه هیچ نیازی به اون وام پنجاه شصت ملیونی نخواهیم داشت و خبر آخر هم این که تو همین ماه همراه با جناب همسرخان می ریم به آموزشگاه سینمایی پرویز پرستویی تا من تو رشته ی مورد علاقه ام یعنی فیلم نامه نویسی و فیلم سازی ثبت نام کنم و با جدیت تمام می رویم پیش به سوی آینده ی روشنمان... می رویم که در آینده ای نزدیک خانوم کارگردان بشویم.هوووووووووووووورررررررررررااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
دوستای خوب و مهربونم از همه تون ممنونم که برام دعا کردیم
برای همه تون آرزوی خوشبختی و سعادت دارم.
اصل کاری رو داشت یادم می رفت... خدای قصه های سبزم با این که خیلی از دستت دلگیرم اما هنوز خیلی دوست دارم...
بچه های خیلی دوستون دارماااااااااااااااااااااااا
ترانه جان شهادت پدرتو تسلیت می گم عزیزم... روحشون شاد...
دوستای خوبم برای شادی بیشتر روح حاج بهروز اسدی جانباز شیمیایی فاتحه ای بفرسیتن.
روحشون قرین رحمت خداوند باشه ![]()
![]()
بنا به دلایلی تصمیم گرفتم این پست رو ویرایش کنم… شاید یکی از دلایل مهمشم این که خوندن خاطرات تلخ گذشته و یادآوریشون بیشتر آزارم می دن،خودمو مرور کردم،خودمو ورق زدم و چندتا تصمیم مهم گرفتم ...
اما نوشتن این پست باعث شد تو این دنیای مجازی چندتا دوست خوب پیدا کردم.
شیلا جان ممنونم به خاطر راهنمای ها و نصیحت های دلگرم کننده ات.![]()
بیتا، محیا و ساناز و سارای مهربون به خاطر محبت هاتون ازتون تشکر می کنم.![]()
آقا مجتبی و آدم برفی جونمم که جای خود دارن یه تشکر صمیمانه.![]()
و رهای عزیزم که خودش بهتر می دونه چه قدر دوسش دارم.آجی جونم تو سنگ صبوری واسه همه ی دلای شکسته...خیلی خانومی خیلی دوست دارم. این پست رو هم به خاطر تو به رنگ مورد علاقه ات نوشتم.![]()
دلم واسه ستاره و رونیتا هم تنگ شده... ایشالله زود زود ببینمتون دوستای گل و مهربونم.![]()
چه قدر اینجا رو دوس دارم... چه قدر دوستایی رو که هیچ وقت ندیدمشون اما بهم محبت و لطف دارن رو دوست دارم... اینجا کلبه ی من حالا صاحب چندتا صاحب خونه ی گل و مهربون و بامحبت شده که می ازره به صدتا دنیای واقعی و آدم هایی که هر روز به اجبار باید باهاشون سر وکله بزنی.
دوستای مهربونم خیلی دوستون دارم و دستای پرمحبتتونو می بوسم. ایشالله بتونم از تجربه های خودتون که صمیمانه و بدون چشم داشت در اختیارم قرار دادین ، به خوبی استفاده کنم .
موفقیت و شادی تک تکتون آرزوی قلبی منه .![]()
![]()

تولدت مبارک... ببخش یه روز دیر شد،
این روزا خیلی داغونم ،خودت که بهتر می دونی نه؟!! ... تولدت مبارک...

خداجونم خواهش می کنم بیا... امشب بیا... امام حسن یادته گفتی تو ضامن اونی می شی که قلبش گواه بده به رضایت خدا؟!... من راضیم، میدونی که راضیم،پس بیا من و بهترینم تو رو به جون خواهرت قسم می دیم که ضمانتمونو بکنی...

الانم دارم باهات حرف می زنم ...،یه کاری کن فردا که دوباره اومدم سراغت خجالت نکشم ... خجالت نکشم... شک نکنم... دیگه خودت می دونی که عاشق تر از قبلم کنی یا همه ی احساس خوبمو بگیری و به جاش یه دنیا شک و بدبینی و آشفتگی بهم بدی... خودت بهتر می دونی خدای قصه های سبزم... قصه های سبزمو خزون نکن... بیا و مثل همیشه خدای مهربونم باش... یه فرصت بهم بده... فقط یه فرصت بهم بده،می دونی که پشیمون نمی شی، می دونی که بازنده نمی شم پس این فرصت طلایی رو بهم بده... یا امام رضا تو یه چیزی به خدا بگو...بهش بگو که امروز بدجوری دلتنگ و غمگینم و اگه شادم نکنه حسابی از دستش شاکی می شم و تا مدت ها نمی یام سراغش،یعنی قهر می کنم باهاش، این دفعه بدجوری قهرمی کنم.. اما نه... تو دوسم داری... منم دوست دارم... ایمان دارم که تو شادم می کنی... تو شاد و شاد و شادم می کنی، خط می کشی رو تمام تلخی های گذشته و یه دنیا شادی و عشق و ایمان همراه با خودت بهم می دی... تو خودتو به من می دی و من شاد می شم... شاد شاد می شم... من از تو تو رو می خوام... خودتو به من بده... وای چه احساس قشنگی که تو خودتو به من می دی... فقط مال خودمی... عشقم باش عشقم بمون... برای هزارمین بار خودتو به من بده... منتظرم... من مثل تو خدای قصه های سبزم صبور نیستم،پس عجله کن... وای که چه قدر تو عزیز قصه هامو دوس دارم، تو خدای سبز قصه هامو دوست دارم...
بچه ها برای من و بهترینم دعا کنید
سرم خیلی درد می کنه. خیلی ناراحتم.هزارتا آه و حسرت تو سینه م انبار شدن که هیچ کس نیست جلوم بشینه و بهم بگه پری کوچولو دردت چیه!!... تنهایی و بی کسی خیلی بده نه؟! شاید تو ذهنتون بیاد پس خدای قصه هات کجا رفت؟... اون هست، منم که باهاش قهر کردم. منم که از دستش بدجوری شاکیم. خودش می دونه قلبم یکی از همون قلبای عاشق دنیاس، هیچ وقت بدخواه هیچ کس نبودم، هیچ وقت هیچ کسو تا جایی که تونستم ناراحت و شرمنده نکردم. هیچ کسو اذیت نکردم. به هیچ کس نارو نزدم در حق هیچ کس نامردی نکردم.هیچ وقت حسود و خودخواه نبودم. اما خدای قصه ی منم خودش می دونه همیشه تنها بودم، واسه ی هر کسی که تونستم یه تکیه گاه شدم. به درد و دلای همه گوش دادم و همیشه راه درستو بر اساس تجربه های خودم بهشون نشون دادم.آدما رو دوس داشتم و برای همه دعا کردم اما هیچ کدومشون هیچ وقت نفهمیدن درد دلم چیه که این طوری غمگین و ناراحتم کرده، هیچ وقت هیچ کدوم از دوستام نپرسیدن چرا غمگین و ناراحتی درحالی که اکثرشون می دونستن خنده های پریسا دروغینه از ته دل نیست... شما همه تون یعنی هرکسی توی زندگی خودش حتما به یه چیزی علاقه داره یکی به تحصیل یکی به خدا یکی به یارش یکی عشقش، یکی به خانواده ش، در هرحال همه توی این دنیا یه هدف و یه چیزی رو دوس دارن که بهش عشق بورزن و هدفشونو برای رسیدن به سمت اون نشونه بگیرن... چند نفرمثل من از علایقشون به خاطر خانواده شون گذشتن؟ چند نفر مثل من خانواده هاشون باعث عقب موندنشون شدن؟!... امروز دلم خیلی شکست، پدرم بعد از دبیرستان اجازه نداد تو رشته ای که دوس دارم ادامه تحصیل بدم،درحالی که می دونست من عاشق فیلم سازیم، می گفت دنیای سینما فاسده... غیره این که تو هرمحیطی آدم خودش باید سالم و باظرفیت باشه تا تغییرات ناگهانی موقعیت اجتماعی و شغلیشو بپذیره و جو گیر نشه و هیچ ربطی به محیط نداره و همه ش برمی گرده به تربیت و ذات خود انسان؟ یکی به من بگه غیر اینه؟... هرچه قد من اصرار کردم هیچ فایده ای نداشت، حمایتم نکرد،منم که یه دختر تنها چیکار می تونستم بکنم؟! تا این که بهترینم اومد تو زندگیم، قول داد حمایتم می کنه که درسمو تو همین رشته بخونم و نمی زاره مسائل مالی باعث نرسیدن من به آرزوها و رویاهام بشن... اما امروز یه اتفاقی افتاد که خیلی ناراحتم کرد. یه دنیا بغض کردم اما هرکاری کردم اشکمام نیومدن. الانم گلوم بدجوری می سوزه ،دارم خفه می شم. بابای بهترین بهش گفته بود بره دنبال یه وام سنگین ،گفته بود سند خونه رو می ده که من و بهترینم وام بگیریم سرمایه کنیم و زندگیمونو بسازیم،من و بهترینم رفتیم دنبال کاراش و وقتی امروز سندو خواستن باباش گفت نمی ده، بعداً فهمیدم که خونه ای که من فکر می کردم مال بهترین من بوده در واقع مال اون نبوده مال مامانشه... اصلاً از این موضوع ناراحت نشدم که خونه مال مامانشه، از این ناراحت شدم که الکی به ما امیدواری دادن که حمایتمون می کنن، پس چرا؟ پس چی شد؟!... از اون بدتر این که کارگاه صنایع چوب بهترین و باباش باهمه و همیشه باید از اون پول بگیره و حساب کتاب به باباش پس بده،خدا خدا می کردم که این وامو بگیریم و از این شرایط راحت بشیم، به خدامن خودخواه نیستم، دل می خواد مردم روی پای خودش بایسته. این زیاده خواهیه؟! البته اگه واسه پدرومادر من بگیری آره زیاده خواهیه!! چون اولاً این که شوهر خوب و سالم قحطی اومده، و خانواده ی من و بهترینم خیلی خانواده ی خوب و محترمین... اونا خوبن، من این وسط بدم که دلم می خواد مستقل باشم و جدا از خانواده هامون باشیم و واسه خودمون زندگی کنیم... من نه از بهترینم نه از خانواده ش انتظار حمایت مالی ندارم امّا اونا می تونستن سند یکی از زمین ها یا خونه هاشونو برای گرفتن یه وام نود تومن صدتومنی یکی دوسال به خاطر ما گروی بانک بزارن... یعنی من و بهترینم انقدر بی عرضه ایم که نمی تونیم گلیم خودمونو از آب بیرون بکشیم؟! یا اگه خام و بی تجربه کم سن و سالیم چرا مارو نامزد و عقد هم کردن؟! مگه همه ی مسائل زندگی و سالم موندن دوتا جوون فقط مسائل جنسیشونه؟!... من امروز اینو فهمیدم هیچ خانواده ای و دوستی ندارم که علایق و احساس من براشون مهم باشه... تنها چیزی که برای پدرومادر خودم و پدر و مادر بهترینم مهمه پوله... اونا از زمین و خونه و مغازه چیزی کم ندارن،خدا بهشون بیشتر بده،اما یعنی من و بهترین براشون اندازه ی یه سند ارزش نداریم که برامون یه سند گرو بزارن؟ دلم واسه بهترینم هم تنگ شده هم می سوزه اما فعلاً باهاش قهرو کنتاکم، چون همه ی این مسائل و اتفاقات رو از چشم اون می بینم چون متوجه نشد که پدرش داره بازیش می ده!!... خیلی ناراحتم، چون خونه ی رویاهام که حتی برای رنگ درو دیواراش هم کلی برنامه ریخته بودم پیش چشمم سوخت،با این اوضاع و احوال امسال عروسیمون پَر... کاش این آدمک های خود شیرین و دو رو رو هیچ وقت خلق نمی کردی... کاش لااقل منو می بردی پیش خودت، یه جایی که من باشم و یه چهاردیواری مقدس که تو اون چهار دیواری صبح تا شب من عبادتت کنم جای خودم و همه ی کسایی که تو رو فراموش کردن عبادتت کنم،اما می بینی چند وقته که بین این آدمک هایی که من ازشون بیزارم میلی برای عبادت ندارم در حالی که تشنه ی عبادتتم، تا به کی می خوا ی منو تشنه نگه داری؟!... چرا بال پروازم نمی دی؟! کاش می تونستم همین امشب از این خونه و از دست این دوتا خانواده فرار کنم و برم امام رضا،اونجا خادم امام رضا بشم و عابد تو... فقط من باشم و تو و امام رضا... همون جا پیر بشم و بمیرم... ای کاش می شد... می بینی دلم چه جوری برات پر می زنه؟ اما امروز با همه ی وجودم احساس کردم که تو دوسم نداری ،نیستی و من عاشق یه خدای خیالی شدم... دارم دیوونه می شم ... نجاتم بده ...آرومم کن... اگه واقعاً هستی امشب بیا... دلم آغوش بی دغدغه تو می خواد...

اینو می دونستی که خداوند هرگز ازت نمی پرسه که گران ترین لباسی که تا به حال پوشیدی چی بوده؟ بلکه می پرسه گران ترین لباسی که بر تن دیگری پوشاندی چی بوده؟ می دونستی که خدا هیچ وقت ازت نمی پرسه چرا یک شبه پولدار شدی؟بلکه سؤال می کنه که آیا این بهترین راه برای پولدار شدن بوده؟ می دونستی هیچ وقت خداوند ازت نمی پرسه گرانترین ماشینی که که سوار شدی چی بوده؟ بلکه می پرسه با اون ماشین راحت چند نفر رو به مقصد رسوندی؟ می دونستی ازت نمی پرسن چرا بزرگترین خونه ی شهر مال تو بوده؟ازت سؤال می کنن چند شب توی خونه ی راحت خودت بی خانمان ها رو مهمون کردی؟می دونستی...؟!

می گن وقتی پرومتئوس (یکی از خدایان یونان باستان) به خاطر این که آتش رو به انسان عطا کرد از طرف زئوس ( خدای خدایان) محکوم شد به این که در کوه های المپ به زنجیر کشیده شود و هر روز یک عقاب وحشی جگر او را زنده زنده بخورد و سپس تا شب دوباره جگر ترمیم شود برای عذاب فردا صبح!
پرومته هم تمام بدی های جهان را جمع کرد و توی صندوقی گذاشت تا نژاد بشر از اونها خلاص بشن، اما زن برادر ساده و فضول اون، در جعبه رو باز کرد تا ببینه توش چیه و این طوری، فقر،فساد، فحشا،دروغ ،فریب،خیانت،دزدی،مرض و ... از جعبه پریدن بیرون.اون زن در جعبه رو محکم بست چون خیلی ترسیده بود که یهو یه صدایی آروم گفت: « منو هم آزاد کن،من امیدم!»
آره! پرومتئوس
