تبليغاتX
به گل قسم... به عشق قسم... عشق فقط خدا
      سلام دوستای عزیز و مهربونم امشب تصمیم گرفتم دو فصل از رمان جدیدمو آپ کنم که اگه خدا بخواد بهار سال جدید چاپ می شه... به دو دلیل دلیل اول این که هم از نظرات شما استفاده کنم توی ویرایشش هم حال و هوای وبلاگم تغییر کنه... گلای قشنگم مراقب خودتون باشین ... منتظر نظرات سازنده و قشنگتون هستم... هوار هوارتا دوستون دارم

 .......................................................................................................... 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 22:51 توسط پری قصه های سبز خدا |


          بوی غم می داد حذفش کردم 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 0:49 توسط پری قصه های سبز خدا |


 بوی تلخ می داد حذفش کردم

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 19:8 توسط پری قصه های سبز خدا |


                  بوی غم می داد

         دوسش ندارم

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 22:57 توسط پری قصه های سبز خدا |


                                          به نام خدایی که وجودش مرا بس

      همیشه تو خلوت و تنهاییم دنبال کسی می گشتم که صدامو بشنوه و نگاهمو بخونه.کسی که با گوش جان به صدای قلبم گوش بده و با مروارید نهفته تو چشمم صدف دل غمگینمو رو باز کنه و همدم روزها و شب های تنهاییم بشه. اون اومد...خدای سبزم اومد...نگاهم کرد... مروارید غلتون نگاهش غمگینی صدف این دل شکسته ارو به شادی تبدیل کرد و قلبش گهواره ای امن برای این دل خسته شد... خدای سبزم اومد فقط برای من و رفع تنهایی من اما چند روزه با وجودش احساس غمگینی و تنهایی می کنم...

   خدای سبزم تو دفتر شب های من پامو به زنجیر کدوم عادت بستی؟ و پیچک لبخندت تو شاخه های کدوم غم پیچید؟...یکتای سبزم انگشت هامو نذر همه ی مهربونیای وجودت کردم و زیر کهن سال ترین درخت پاییز خورده ات به انتظارت نشستم تا یه بار دیگه تو ترنم باران تو سبزبشم... امشب منتظرم... مثل هر شب تنهام نزار...

پ.ن 1 :

این روزا بدجوری بی قراری می کنم...خودم می دونم چمه اما نمی دونم خدای سبزم چرا این قضیه رو فیصله نمی ده...خدای سبزم منتظر دستای سبزتم... کمکم کن...نزار با وجود زیبا و یکتایی مثل تو دستم رو به بنده هات دراز بشه... دستای خالیمو مثل همیشه خودت بگیر...

پ.ن2 :

یغمای مهربون و نازنینم... اگه بخوام بگم خیلی دوست دارم بازم خیلی کمه... این جمله همه ی احساس منو نسبت به تو خواهر نازنینم بیان نمی کنه... روزگار بیست و یک سال دیر تو رو به من داد، اما می دونم حالا یکی هست که صادقانه و بدون چشم داشت لحظه ای به یادم می یفته و دلش برام تنگ می شه... قول می دم به محض تموم شدن این دوران شدیداً بحرانی زندگیم همه ی تلاشمو بکنم تا گوشه ای از محبت هاتو جبران کنم...داداش کامیاب گلم،شما و یغما یکی از زیباترین هدیه هایی هستین که یکتای سبزم به من بخشیده...آرزوی من موفقیت و شادکامی روز افزون شماس... یکتای مهربون و سبزم آبجی یغما و داداش کامیابمو در پناه خودت حفظ کن و بیشتر از قبل مراقبشون باش...

پ.ن 3 :

پرورد گار سبزم همه ی دوستای سبز منو  در پناه خودت حفظ و مراقب کن... مراقب جناب همسری منم باش... کمکش کنه تا به خواسته هاش برسه و من انقدر حرص نخورم ... کمکش کن دیگه... می دونم کمک می کنی... منظورم اینه که بیشتر کمکش کن... در مورد اون قضیه هم عجله کن دیگه...

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 19:22 توسط پری قصه های سبز خدا |


 

                                             به نام خدایی که وجودش مرابس

سلام...

قشنگترین سلام دنیا ازتو آروم ترین و قشنگترین کلبه ی دنیا به قشنگترین دوستای دنیا...

گریه ام گرفته... آرومم... خوشحالم... عروسیم باب میلم نبود. اصلا قشنگ نبود حیلی بد بود. هیچ شباهتی به عروسی نداشت اما... اما همسرم همونیه که هر دختری آرزوی داشتنشو داره... اما همسرم اونقدر قشنگ و مهربونه که هیچ حرفی برای گفتن نذاشته... امروز تولدم بود... همسرم خونه نبود. (برای مسابقه ساعت 4 صبح رفته بود تهران)... اما صبح که بیدار شدم یه کادوی خوشگل مامانی گوشه ی تختم چشمک می زد... اولش ناراحت شدم ولی وقتی بازش کردم شکه شدم. صدای خنده هام تو خونه ی نقلی کوچولوم می پیچید و دوباره می نشست تو گوشام... چه قدر خوشحال بودم... یادمه چند روز قبلش پشت ویترین یکی از مغازه ها ی تهران دیده بودمش... خیلی دوسش داشتم.. هرکاری کردم وحید نخریدش. سابقه نداشت از چیزی خوشم بیاد و  وحید برام نخره. فکر کردم شاید گرونه و وحید به اندازه ی کافی پول همراهش نداره. بعد یادم افتاد  عابرش که هست... چه قدر ناراحت شدم... چه قدر شب به خاطرش سرش قر زدم... غافل از این که آقا می خواد قافل گیرم کنه... همیشه به من می گه خیلی عجولم.راس می گه خیلی عجولم... عجولم و تخس... وقتی دیدمش خیلی خوشحال شدم... نقشه کشیدم وقتی پس فردا شب برگشت کلی بقلش کنم جوجه فنقلیمو...

دوستای خوبم شماها خیلی گلین. خیلی با محبتین... خیلی برام عزیزین... ازاین که به یادم بودین. برام دعا کردین... یادم کردین.منو تو لباس عروسی تجسم کردین ، برام آرزوی خوشبختی کردین از صمیم دل ازتون ممنونم... وقت حنا گذاشتن  تو دستام یاد همه اتون بودم... براتون آرزوی خوشبختی و سعادت کردم... ایشالله هرجا که هستین خدای سبز من مراقب شما گلای همیشه سر سبز باشه...

دلتون می خواد از عروسیم بدونین؟ اصلا خوب نبود. مسخره ترین عروسی دنیا بود...یادم که میاد غم دنیا می ریزه تو دلم. پیش دوستام الکی می خندیدم و شاد بودم که ناراحت نشم. بگذریم که اونام خودشون ناراحت بودن و به خاطر من به روی خودشون نمی  آوردن... یکیشون با پدر شوهرم دعواشون شد...  هنوز صدای زهرا تو گوشمه که به پدر شوهرم می گفت :

-        آقا به خدا ما گشنه نبودیم، به خدا نیومدیم اینجا که شام بخوریم... اومدیم عروس ببینیم... اومدیم داماد ببینیم... اومدیم جشن بگیریم... این شامو تو خونه ام می تونستیم بخوریم...

هنوزم که هنوزه زهرا بهم می گه من یه بلایی سر اینا میارم... دیوانه های عصر حجری...

بیشتر از این که دلم برای خودم بسوزه دلم برای دوستام می سوزه که اصلا بهشون خوش نگذشت... شاید اگه عمری باشه تو سالگرد ازدواجم بتونم جبران کنم... طفلیا... با چه ذوق و شوقی اومده بودن عروسی... من خودم شکه شدم... چه برسه به اونا... ولی گذشت... مهم وحید که من باهش خوشبختم... خیلی خوشبختم... همه چیز عالیه...همسر من فوق العاده اس... از زندگی باهاش لذت می برم هر روز بیشتر از روز قبل... خدای سبزمو شکر می گم به خاطر همه ی محبت های سبزش...

برای همه اتون آرزوی موفقیت دارم... مهربونای من مراقب خودتون باشین... سعی می کنم زود زود بهتون سر بزنم... راستی ما هنوز ماه عسل نرفتیم... کارای جناب همسری در حال حاضر اجازه ی تشریف فرمایی به ماه عسل رو هنوز که هنوزه به ما ندادن... دعا کنید که زود زود جناب وحید خان مارو به ماه عسل ببرن...

یه عالمه بوووووووووووس به دوستای گلم....

یه عالمه دوستون دارم

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 0:12 توسط پری قصه های سبز خدا |


سلام سلام .. صد تا سلام

بچه ها شما ناراحت شدین من نوشتم آدرس بدین براتون کارت دعوت بفرستم؟! یه دوست ناشناش برام کامنت گذاشته بود که با این پست  ممکنه بین خانواده ها اختلاف به وجود بیاد... راستشو بخواید همه ی دوستام بهم تبریک گفتن و برام آرزوی خوشبختی کردن...  و هیچ کس کارت دعوات نخواسته...یکی راهش دوره... یکی روز درس و دانشگاهشه... یکی روش نمی شه... یکی به قول اون دوست ناشناسمون ممکنه تو خانواده اش به خاطر این آشنایی اینترنتی مشکلی پیش بیاد... من دوس داشتم همه تونو ببینم و این کارت دعوت یه بهونه بود... دوس داشتم باور کنم که آقا پسرای این کلبه ی سبز خدا برادرامم و دختر خانوماش خواهرای خوبم... اما چند روز پیش یه بزرگی بهم گفت برای دیدن کسی نیازی به چشم و نداری... برای حرف زدن باهاشون نیازی به زبون نداری... خوب که فکر کردم احساس کردم حرف اون بزرگ درسته... من شماها رو باور دارم... خودتونو... مهربونیاتونو... دلسوزیاتونو... دعاهاتونو... وجودتونو دوس دارم...احساس من نسبت به شما دوستای گلم، برادرا و خواهرای قشنگ و مهربونم چیزی فراتر از دوست داشتنه... دوست داشتنی که گاهی همه رو دچار اشتباه می کنه... مثل وقتی که الف. ع رو دوس داشتم... همه فکرای ناجور داشتن شاید حتی خودش... اما من هنوز دوسش دارم نه به عنوان برادر نه به عنوان عشق نه به عنوان دوست یه چیزی فراتر از اینا که تو وسع این دنیا نمی گنجه... براش آرزوی خوشبختی دارم و اگه خدایی نکرده براش مشکلی پیش بیاد هم من هم همسرم وحید هرگز تنهاش نمی زاریم... حالا می خوام بگم احساس من نسبت به شما برای خودم مقدسه...

برای شما چی؟!... خوشحالم که هیچ کس هیچ وقت از دوستیمون سوءاستفاده نکرده... ایشالله همیشه همین جوری بمونیم...و دوستیمون تا نداشته باشه...

ده روز دیگه مونده تا عروسیمون برامون دعا کنید... برای خوشبختیمون... مثل همیشه برام دعا کنید و لبخند رو به عنوان هدیه ی عروسیم بهم هدیه بدین...

پ.ن : منو ببخشید که تو این مدت نمی تونم بهتون سر بزنم... بعد از عروسیم جبران می کنم...

مراقب خودتون باشید.. طاعت همه تون قبول درگاه حق...

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 12:5 توسط پری قصه های سبز خدا |


 

                  به نام خدایی که وجودش مرا بس

من اوووووووووووووووووووووومممممممدددددددددددددددددددددددمممم

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااامممممممممم

سلام دوستای خوشگل و مهربونم. به خاطر محبت های صادقانه ی  همه اتون ازتون نمی دونم با چه زبونی و چه جوری تشکر کنم... می دونم که آرزوی همه تون خوشبختی منو وحیده... می دونم که برامون خیلی دعا کردین .هر وقت که دلم شاد می شد یا لبخند رو لبم می نشست دعاهای شما باعثش می شد... دعای شما، مادرم، مادر وحید و نمازها و نیایش های خودم.

می خوام یه قصه براتون تعریف کنم. یه قصه از یه کتاب که منو با راز زندگیم آشنا کرد. خدای منو بیشتر به من نشون داد و حقیقت ها رو پیش چشمم آورد... روز تولد وحید یه کتاب براش خریدم،خیلی اتفاقی پشت ویترین کتاب فروشی چشممو گرفت... راز... راز اون کتابی بود که خداوند روز تولد وحید به من و وحید هدیه اش داد و همه چیز درست شد... و تمام قصه های خوب زندگی برام اتفاق افتاد...

خونه امون حاضر شد... من و وحید و مامان و مادر شوهری پریشب رفتیم و تمیزش کردیم... وسایل آشپزخونه امونو کامل خریدیم... وحید بهترین وسایلارو برام خرید... از سرویس ظروف  آب طلا تا یخچال ساید بای ساید... خلاصه از همه چیز بهترین و قشنگترین هاشو... الانم که من اینجا نشستم و دارم برای شما می نویسم وحید تو کارگاهش داره وسایل چوبی خونه امو می سازه، از جاکفشی و چوب لباسی تا مبلمان هامون... همه چیز خدا رو شکر خیلی خوب و عالیه... و من هر روز احساس می کنم بیشتر از روز قبل به وحید علاقه دارم... نمی دونم با چه زبونی از خدای سبزم  به خاطر این هدیه ی زیبا تشکر کنم...

یه خبر خوش دیگه این که وحید قرار داد فوتبالشو دوباره با امید پرسپولیس بست... ولی تا عید باید مجانی بازی کنه ) جریمه اش کردن) به خاطر این که دفعه ی قبل قرار داد بست بود و نرفت بازی کنه ... و ایشالله بعد عید آماده ی آماده می شه برای بازی تو ی یه تیم لیگ برتر... براش دعا کنید... منم از آبان ماه اگه خدا بخواد یه دوره ی دوساله از کلاس های فیلم سازی رو می رم... واسه منم دعا کنید...

و خبر آخر این که ۱۸ و ۱۹ مهر عروسیمونه....هوووووررررررررررررراااااااااااااااا...

همه ی شما دوستای خوبم دعوتیم... فقط آدرس یا شماره تلفنی چیزی از خودتون برام بزارید که کارتای دعوتتونو براتون بفرستم... اگه تشریف بیارید سرافرازم کردید... منو و وحید خیلی خوشحال می شیم...

خدای قصه های سبزم دوست دارم... خودت می دونی که خیلی دوست دارم ... آخ که خیلی دوست دارم... توی این ماه عزیز و مبارک همه ی مستمندان رو دریاب... به همه ی عاشقا کمک کن و دستاشونو تو دست هم بزار و اونارو به کلبه ی عشقشون برسون...خلاصه حاجت همه رو بده... می دونم مریضارو فراموش نمی کنی... مراقب من و همسرم هم باش... خدایا چه قد دلم براش تنگ شده... تو رو به خاطر این هدیه ی زیبا و سبز روزی هزاران مرتبه شکر هم بگم باز هم کمه...

دوست جونای قند عسلم عروسیم یادتون نره ها... همه اتون دعوتین...

برامون دعا کنید... همیشه دعا کنید...

و در پایان خوندن کتاب راز رو هم به شما دوستای عزیزم پیشنهاد می کنم

خیلی گلید... خیلی ماهید... و خیلی دوستون دارم...

خدای سبزمون مراقب شما جوونای سر سبز ایران زمین باشه... (آمین)

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 11:7 توسط پری قصه های سبز خدا |


سلام

از عروسی پرسیده بودین... نمی دونم چی می شه چون شدیداً گرفتار مشکلات مالی هستیم. نه خانواده ی من کمکمون کردن نه خانواده ی وحید... بعضی وقتا دلم خیلی می سوزه مثل الان... تصمیم گرفتم دور از همه باشم... بدجوری داغونم... بدی آدما دوروئیشون دوروغگوئیاشون بد جوری دلمو شکوند... یه روزی همه ی دوستام بهم می گفتن پریسا هروقت هرچی لازم داشتی هر کمکی که می خوای حتماً و حتماً به من بگو...چی شد؟!... یه دفعه همه شون کنار کشیدن... چهره ی واقعی همه شونو دیدم... به وضوح دیدم...

من اینجا دوستای خیلی خوبی پیدا کرده بودم حداقل این که هیچ وقت بدیاشونو ندیدم... از همه قشر،فقیر غتی متوسط من اینجا دوستای خوبی دارم... اما روی صحبت من با دوستانم از قشر مرفه جامعه اس، اگه یه روزی یه نفر دز خونه اتون و زد یا شماره ی گوشیتونو گرفت و ازتون کمک خواست هیچ وقت بهش نه نگین... ثروتی که خداوند به شما بخشیده امانتیه تو دست شما... بخشش کنید، قرض بدید... هوای دل دوستانو داشته باشین...

سختی زندگی من همین یکی دوساله... می دونم همه چی درست می شه. من به وحید اعتماد دارم. اون با فداکاریا و مهربونیاش همه چیزو درست می کنه. اما جای خیلی از دوستام تو  زندگیم خالی می مونه... دلم براشون تنگ می شه اما می دونم که دیگه هر گز نمی تونم باهاشون در ارتباط باشم... بدجوری تو تنهایی و سختی تنهام گذاشتم... با بی رحمی تنهام گذاشتن...

مراقب خودتون باشین دوستای عزیزم... دوستی من با هیچ کس تا نداشت اما انگار دوستی خیلیا تا داره...کامنتاتون شاید هیچ وقت تایید نشن... شاید یک ماه دوماه دوسال دیگه برگردم و بگم همه چیز درست شده... شایدم به آرزوی شیرنم که مرگه برسم و آزاد بشم...

هز کی خواست برام دعا کنه ... دعا کنه زودتر تو آغوش مرگ جا بگیرم و رها بشم...شاد بشم... و به خاطر آزاد شدنم بخندم و شادی کنم...

کاش هرگز این مشکلات پیش نمی یومد و من دوستانم رو از دست نمی دادم...

مراقب خودتون باشین

شاید چند وقت دیگه برگردم و شایدم برنگردم... اگه برنگشتم خدانگهدار...

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 17:29 توسط پری قصه های سبز خدا |


 

                                

  سلام دوست جونای مهربون و خوشگلم

این پست به علت و عادت همیشگی از صفحه ی زندگی و هم صفحه ی این وبلاگ پاک می شود

 

عزیزای مهربونم دعا یادتون نره

یه عالمه بووووووووووووووووووس

 

پی نویس :

سلام دوستان عزیز و مهربونم.ممنونم که بهم سر می زنید و با حرفاتون دلگرمم می کنید... شاید تا یکی دوهفته نتونم بهتون سر بزنم... سر من و وحید این روزا خیلی شلوغه. امیدوارم منو ببخشید. به محض برگشتن حتماْ از خجالتتون در می آم.

مراقب خودتون باشید

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 19:6 توسط پری قصه های سبز خدا |